تصمیم کبری
بالاخره تصمیم گرفتم! یک تصمیم خیلی سخت. مسئولیتش هم پای خودم. ناتوانی خودم را تقصیر هیچ کس نمی اندازم. نه بهانه بچه دار بودنم را می آورم، نه متاهل بودن، نه دست تنها بودن و غربت نشینی. همه اینها بهانه است، چرا اگر می خواستم یا توانایی اش را داشتم از عهده اش بر می آمدم. مگر مثل من کم است؟ مگر مثل من مادرانی که نه کودکانشان را رهسپار مهد می کنند و نه خواهر و مادری در نزدیکیشان دارند کم است؟ خیلی از آنها درس می خوانند، در آزمونهای ورودی قبول می شوند. به هر جان کندنی که باشد خودشان را بالا می کشند. من نتوانستم! چه کنم؟! این مسیر طولانی سالها قبل از تولد خانوم طلا شروع شد. سعی کردم در همه بهانه های اساتید و هیئت داوری را با یکسال و نیم کار کردن مفت و مجانی در یکی از آزمایشگاههای تحقیقاتی هاروارد ولی در ازای به چاپ رسانیدن یک مقاله، ببندم. کلاس برداشتم و با بهترین نمره قبول شدم. ولی در ماراتن این امتحانات کنکور طور کم آوردم. به قول معروف نمی شود با یک دست چند تا هندوانه برداشت که هیچ کدامشان حتی ترک هم نخورند. همسرم سعی کرد به زعم خودش نهایت همکاری را بکند. همین که در حد خودش این سعی را کرده سپاسگزارم
در این مدت خیلی دعوا کردیم و شروع کننده اش هم من بودم. فضای خانه را من متشنج کردم. چون فشار و استرس رو روانم زیاد بود. همسر هم تلاش خودش را میکرد ولی سبک همسری کردن او با من متفاوت است. او معتقد نیست که چون من امتحان دارم باید برنامه ها یا فوق برنامه های زندگی اش مختل شود. من این اعتقاد و عملکرد را وقتی که او تحصیل میکرد را داشتم ولی او ندارد. چکار می شود کرد؟ چقدر داد و فریاد بزنم؟ گوشهای خانوم طلا کر شد! بازهم اعتراف میکنم مقصر کسی جز خودم نیست، دارم همه شرایط فیزیکی و روانی ام را شرح میدهم. منتش سر دخترم هم نیست. نمی خواهم او از من بدبخت تر باشد. اگر مادرم در کودکی من کار میکرد و درس میخواند، حضور آسمانی یک فرشته مهربان در زندگی ام، مرا حتی گاهی از وجود مادر بی نیاز می ساخت. ولی خانوم طلا چی؟ مگر او در این سرزمین سرد چه کسی جز من و پدرش را دارد؟ هیچ کدام نباشیم؟ مگر او با پای خودش به دنیا آمده؟ مگر خودش برای به این دنیا آمدن اپلای کرده بود؟! نه! من خواستم که دختر داشته باشم. یک فرشته کوچک نازنین که از ناسازگاری من و پدرش دارد آسیب میبیند
انقدر گاهی حالم بد می شود که آرزو می کنم در یکی از همین دعواها همسر مرا بقتل برساند و بعد مرا در جنگل های حیاط پشتی دفن کند. درست عین فیلم ها!! سرنوشت خانوم کوچولو چی پس؟ خب اولش مثل هر بچه ی بی مادری گریه و زاری راه می اندازد و نهایتا به شرایط جدید عادت می کند. یاد می گیرد که این مادر غرغرو اگر هم نباشد دنیا همچین هم جای خیلی بدی نیست! پدرش هم بالاخره با یکی ازدواج می کند منتها اینبار حسابی حواسش را جمع می کند و دستپاچه تصمیم اشتباه نمی گیرد. خانوم طلا هم روابط عاشقانه و درست بین یک زن و شوهر را یاد میگیرد
من که پایانی ازین خوشتر برای داستانم سراغ ندارم، شما دارید؟
پ.ن۱: حالا این تصمیم کوفتی چیست؟ تصمیم گرفتم برای همیشه درس و دانشگاه را بگذارم کنار. اصلا چنین لغتی را از لغت نامه ام پاک کنم
پ.ن۲: خیلی هم سخت بود. همه که از خانه رفتند بیرون. کل دفتر دستکم را روانه سطل بازیافت کردم و بعد مثل یک بچه ای که اسباب بازی اش را به زور از دستش گرفته باشند، زار زدم با صدای بلند. انقدر که اشکم خشک شد و صدایم خفه.
نظرات
ارسال یک نظر