عاشفانه ای خروشان

بعد از سی و دو سال عمری که از خدا گرفتم و بعد از هفت سال زندگی مشترک با واقعیتی عجیب و غریب مواجه شدم. فهمیدم، (البته به این درجه از فهم رسیدن کلی درد و رنج بهمراه داشت) هر کس به سبک خود عاشقی می کند. آدم ها همانطور که عصبانیتشان، غصه خوردنشان و محبت کردنشان به هم نمی ماند عشق و عاشقی کردنشان هم با هم فرق می کند.
 نکته اینجاست که همین آدماها هنگام گشتن به دنبال نیمه گم شده شان بایستی این مهم را هم درنظر بگیرند. فقط خوی و خلق و کفویت و این دانستانها نیست! حالا چی شد که این کشف مهم تاریخی رو بعد از هفت سال زندگی مشترک به ثبت رساندم؟؟ همسرم دو سه روزی خارج از شهر رفته بود نه که اولین بارش باشد در طول این هفت سال، نه! البته بعد از تولد خانوم طلا این اولین باری بود که ما را در بلاد غربت تنهای تنها می گذاشت. اخیرا خودش ادعا میکرد که مرا، دخترمان را بیشتر از هر زمان دیگری دوست میدارد و قدر زندگیمان را بیش از گذشته میداند. انصافا نوع رفتار و توجهاتش هم تغییر کرده بود (به لطف جلسات تراپی!) القصه، وقتی که رفت با خودم گفتم حتما ثانیه به ثانیه سراغمان را میگیرد، وقتی به مقصد رسید اطلاع میدهد، وقتی وارد هتل شد دور تا دور اتاقش را به ما نشان میدهد، حداقل شب بخیر می گوید و می خوابد... ولی هیچ کدام نشد! این من بودم که مرتب او را مثل یک والد چک میکردم که همه چیز خوب باشد.  شب که شد تا دوازده شب منتظر شدم، هی منتظر ماندم، هر دو سه دقیقه گوشیم را چک میکردم ولی نه! اصلا خبری نبود که نبود. خوابی سنگین مرا ربود. طبق معمول با صدای خروس کوچولوی خانه از خواب برخاستم با ناامیدی نگاهی به گوشی انداختم گفتم شاید یک درصد جای امید باشد که نبود! (خوشم میاد از رو نمیرم) کلا آنروز بهم ریختم! در طول روز همسرم چند بار تماس گرفتم دفعه سوم جواب دادم، صدایم خشک و بی روح بود. مثل همیشه کلی فکر میکرد و سوال میکرد که به کدامین خطای نکرده دارد مجازات میشود؟! مثل آتشفشانی منفجر شدم (که کاش نمیشدم! کاش می توانستم مثل یک انسان متمدن بالغ در نهایت آرامش خواسته ام را مطرح کنم) کلی دلیل و بهانه آورد که خسته بوده و فکر میکرده که من شب خواب باشم و نخواسته مصدع اوقات شریفمان شود. 

معمولا در چنین مواقعی، گردابی از خاطرات خوب و بد گذشته آنقدر مرا در خود می چرخاند و می گرداند تا به مقصد و مقصود خود برسد. در زمان آنقدر سفر کردم که رسیدم به حدود ده سال پیش! به دو سه سال قبل از ازدواجم با همسر. آن موقع که در دوران جوانی و جاهلی مثلا عاشق بودیم! شایدم مثلا نه واقعا عاشق بودیم... الان که فکرش را می کنم می بینم که واقعیت داشت. خیلی هم داشت... هیچ وقت در طول عمرم نتوانستم همه خودم یکجا باشم وقتی در حضور کسی قرار میگیرم. هیچ وقت در طول عمرم انقدر توجه و محبت یکجا دریافت نکردم که فکر کنم در جهان یگانه ام! تمام این احساسهای خوب دنیا فقط می توانست با یک تماس تلفنی، با یک صیح بخیر، با یک شب بخیر، با یک گزارش کامل با تمام جزییات از کارهای معمول  روزانه منتقل شود خیلی ساده و خالصانه. خداروشکر که همسر نبود و مرا با آن خاطرات .شیرین ندید

وقتی همسر برگشت، به شدت اصرار داشت که همه لحظه های سفر به یاد ما بوده و واقعا اگر مجبور نبود ما را تنها نمی گذاشت. برایمان از آن سفر کوتاه دو روزه سوغاتی آورده بود. اصرار هایش را که دیدم و شنیدم یک لحظه با خود گفتم خب شاید واقعا راست می گوید! شاید او این مدلی آدم های اطرافش را دوست میدارد همه که قرار نیست احساساتشان رو به یک روش بروز دهند. با این منطق خودم را از خر شیطان پایین آوردم!

ولی نکته اینجاست، سخت است آدم ها را تغییر دادن! سخت است از آنها بخواهی آنطور دوستت بدارند که تو دوست داری. هم بیان و در خواستش برای من نوعی سخت است هم عملی کردنش برای طرف مقابل. اصلا قشنگی قصه آنجاست که طرف تو را طبیعی- نه مصنوعی و دیگر خواسته- آنطور ابراز عشق و عاطفه کند که تو می خواهی، که تو کیف کنی

ما که نفهمیدیم چه کردیم با زندگی خودمان! هنوز هم من یکی جواب این سوال را نمیدانم.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

سخت ترین کار دنیا

دوست داشتن به سبك ماليخوليايي

تغافل